تاريخ : چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 | نویسنده : هدا
بازدید : 567 مرتبه
آتريا ٤ روز پيش واكسنهاي چهار ماهگيش رو زد و تا اومز بفهمه كه بايد گريه كنه يه بغض خيلي خوشگلي كرد از همون بغض هايي كه لب ورميچينه و چشماي گردش ٢ برابر مي شه و مژه هاي بلندش خيس مي شه ولي اشكي پايين نمياد ... بغلش كردم و با قربون صدقه رفتن دخترم خنده خوشگلش برگشت رو صورت قشنگش و خدارو شكر تب هم نكرد و خيلي راحت خوابيد 😍 فرشته مامان ٦ كيلو وزن و ٦٥ سانت قد داره و به قول دكترش همه حركات و شيطونيهاش بيشتر از سنشه و به ٦ ماهه ها شباهت داره و من هم كلي ذوق مرگ شدم چون تا حالا فكر مي كردم فقط خودم فكر مي كنم كارهاشو زودتر داره انجام مي ده 😊 ببخشيد عزيزم كه مامان تنبلت دير به دير اينجا سر مي زنه و وبلاگ فرشته اش رو آپديت مي كنه ، شرمنده آخه تو وقتي واسه مامان نمي زاري عزيز دلممممم 😜 خلاصههههههه امروز عشق مامان ٤ ماه و ٤ روزشه ( به تاريخ ميلادي) و براي اولين بار تونست هم خودش قلت بزنه رو شكمش و هم برعكس از رو شكم برگرده رو پشتش 😄 آخه تا امروز فقط بلد بود بر گرده رو شكم ... تنها بهانه زندگي من تويييييييييييييييييييييييي خدارو هزار مرتبه شكر كه يه فرشته سالم و صد البته زيبا رو به من هديه داد ( گاهي فكر مي كنم چه كار خوبي كردم كه خدا اين فرشته كوچولو رو به من هديه كرده ❤)


موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1391 | نویسنده : هدا
بازدید : 339 مرتبه

قبل از هر چیز باید بگم در تمام طول زندگی نه من و نه پدرت دوست نداشتیم فرشته کوچولوی ما تو ایران بدنیا بیاد و سالی که ازدواج کردیم تصمیم گرفتیم هرجور شده از ایران بریم و کوچولومون رو بدنیا بیاریم و بعد برگردیم. سال 81 ازدواج کردیم و 3 سال بعد با کمپانی گلدن گروپ قرار داد بستیم برای مهاجرت به استرالیا ولی 6 سال از ازدواج ما گذشت و خبری نشد 12 خرداد ماه سال 87 بود که بابا حسین (پدر بزرگت) تماس گرفت و گفت نامه ای از امریکا داریم به نام من و ما هم با عجله رفتیم خونشون. بعد از باز کردن نامه فهمیدیم که در لاتاری گرین کارت امریکا برنده شدیم و باید بریم برای مصاحبه. خلاصه تیر ماه سال 88 ویزای امریکا رو گرفتیم و شهریور همون سال مهاجرت کردیم به سرزمینی دور دست ......




موضوع :
تاريخ : جمعه 28 بهمن 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 653 مرتبه
دختر كوچولوي من امروز ٢/١٩/٢٠١٢ دو ماهه شد . اين مدت اينقدر سرگرمم كرده بود كه فرصتي براي سرزدن به اينجا و نوشتن مطالب نداشتم ولي امروز مي خوام جبران نا نوشته ها رو بكنم :) آتريا جونم مي خوام برات از كارهايي كه تو اين دو ماهه انجام دادي بنويسم عزيزم . از بدو تولد گردنت رو نگه مي داشتي از روز دوم عطسه مي كردي از ١٥ روزگي دستت رو مشت مي كردي و با ولع مي خوردي يك ملچ و ملوچي راه مينداختي كه دلم مي خواستدرسته بخورمت يك ماهگي اولين بار قلت زدي و براي ما عجيب بود چون معمولا بچه ها تا سه ماهگي قلت نمي خورن و دكترت هم كلي تعجب كرد آخه يكبار هم تو مطب اين كار رو انجام دادي ٤٠ روزگي صبح كه از خواب پا شدي قام و قوم كردي و مي خواستي حرف بزني اولين كلمه اي كه گفتي آقققا بود از موقع تولد تو خواب يا به در و ديوار و يا بي اراده تو عالم خودت مي خنديدي ولي از ٤٢ روزگي به حرفهاي من مي خنديدي و وقتي بهت شير مي دادم و بهت مي خنديدم تو هم لبخند زدي كه با اين كارت دنيا رو بهم دادي عسلممممم از ٤٥ روزگي تو صورتم زل ميزدي و وقتي از پيشت مي رفتم با چشمات دنبالم مي كردي و تونستي رو پاهات بايستي و من زير بغلت رو مي گرفتم و تو هم مثل هميشه چشمات رو گرد مي كردي و مثل علامت سوال نگام مي كردي اولين بار ٤٧ روزگي با صداي جغجغه آروم شدي و مدتها بهش نگاه كردي و رو تشك بازي يك ربع به رنگها نگاه كردي و ساكت بودي ولي بعد گريه كردي :)) ٢/٧/٢٠١٢ تونستي با كمك من كه دستات رو مي گرفتم سرت رو بلند كني و به حالت نشسته بشيني ولي من نمي نشوندمت كه به كمرت فشار نياد ٢/٨/٢٠١٢ كمرت رو سفت كردي و براي اولين بار تو بغل من از پشت برگشتي و با اين كارت من رو خيلي ترسوندي عزيزم ماماني و بابايي هفته پيش برگشتن ايران و ما تنها شديم :( امروز هم حموم دو ماهگيت رو من خودم بردمت و بابايي هم كمكم كرد كلي هم عكس ازت گرفتيم كه بعد مي زارم اينجا. خيلي دوستت دارم عزيزم و مي خوام بدوني تو تموم زندگي مني و بهترين هاي دنيا رو برات آرزو دارم فرشته من ....


موضوع :
تاريخ : جمعه 28 بهمن 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 425 مرتبه
"مادامي كه اين اطفال كنارت هستند تا ميتواني دوستشان بدار , خود را فراموش كن و به ايشان خدمت نما . شفقت فراوان خود را از آنها دريغ مدار , مادام كه اين موهبت با توست قدرش را بدان و نگذار هيچ يك از رفتار كودكانه آنها بدون قدر داني بماند , اين شادماني كه اكنون در دسترس توست مدت زيادي نخواهد ماند. اين دستان نرم كوچكي كه در دست تو آشيانه دارد در حالي كه در آفتاب قدم ميزني هميشه با تو نخواهد بود , همين گونه اين پاهاي كوچكي كه در كنارت مي دوند , و يا صداهاي مشتاقي كه بدون وقفه و با هيجان هزاران سوال از تو مي كنند تا ابد نيستند. اين صورت هاي قابل اعتماد كه به طرف تو توجه مي كنند , يا بازوان كوچكي كه بر گردن تو حلقه ميشوند و لبان نرمي كه بر روي گونه هاي تو فشار مي آورند دائمي نيستند. همين طور بدن هاي كوچكي كه در كنار تو زانو ميزنند و مناجات زمزمه مي كنند هميشگي نخواهند بود. قلب خودت را بر ايشان ارزاني دار , روزهايشان را از شادي پر كن , در خوشي و شادماني معصومانه ايشان شريك باش , طفوليت جز روزي بيش نيست, آگاه باش كه براي هميشه از دست خواهد رفت"


موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 دی 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 537 مرتبه

آتریای من 1 ساعت بعد از تولد

 

آتریا در 18 روزگی




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 561 مرتبه

روز 18 دسامبر با مامان فاطی و مهتاب رفته بودیم خرید که حدود ساعت 1:30 احساس کردم دردم گرفته و رفتم خوابیدم رو مبلهای تخت خواب شو وسط مرکز خرید و تا ساعت 4:30 هر یک ساعت یکبار درد داشتم که به مامانی گفتم بریم خونه و برگشتیم خونه. از ساعت 4:30 تا 6 دردها شدن 15 دقیقه یکبار، بابایی زنگ زد به دکتر و دکترم هم گفت هر وقت شد 5 دقیقه یکبار بریم بیمارستان . من رفتم دوش گرفتم و آماده شدم برای رفتن به بیمارستان که حدودای ساعت 10 دردم شد هر 7 دقیقه یکبار و راه افتادیم سمت بیمارستان . ساعت 11 بستری شدم و دردها رو تحمل می کردم خیلی زیاد نبود ولی خوب کم هم نبود و تازه ساعت 1 نیمه شب (19 دسامبر) از نرس شیفت شب خواستم که بهم اپیدورال تزریق کنن و بعد از اون دیگه هیچ دردی رو حس نمی کردم و تا ساعت 6 صبح که دردهای شدیدی داشتم که نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و بعد از معاینه پرستار بخش بهم گفت بچه سرش چرخیده و از لگن خارج شده و رفته سمت چپ کشاله ران و دردی رو تجربه کردم که تو عمرم فکرش رو هم نمی تونستم بکنم . با دوز دوبرابر اپیدورال و بی حسی کامل از شکم به پایین باز هم از درد زیاد گریه می کردم و ناله می کردم و تا یکساعت این درد ادامه داشت و ساعت حدودای هشت بود که دکتر گفت دهنه رحم 9 سانت باز شده و باید کمک کنم برای به دنیا آوردن فرشته کوچولوم . در تمام این مدت مامان و بابا و مازیار کنارم بودن و در این زمان بابا رفت بیرون ولی مامان و مازیار موندن تو اتاق . زور زدن های من از ساعت 11 شروع شد و بعد از حدود 20 بار زور زدن که هر بار باید سه بار نفس می گرفتن و فشار می آوردم بالاخره ساعت 11:38 دقیقه صبح روز 19 دسامبر مصادف با 9:8 دقیقه شب 28 آذر فرشته کوچولوی ما قدم مبارکش رو به این دنیا گذاشت و بهترین لحظه زندگیم رو تجربه کردم وقتی که گذاشتمش رو سینه ام و آتریای من با آرامش کامل خوابید .

دختر خوشگلم هیچ وقت هیچ کس رو به این اندازه دوست نداشتم و نخواهم داشت . من عاشقت هستم و آرزو می کنم همیشه سالم و شاد و موفق باشی




موضوع :
تاريخ : شنبه 12 آذر 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 442 مرتبه

آتریای عزیزم، امروز مامان فاطی و بابا فرضی اومدن و من و تو و بابایی رفتیم دنبالشون فرودگاه البته 2 ساعتی معطل شدیم و بعد که اومدن دیدیم برای این بود که کلی سوغاتی برای تو وروجک آورده بودن . رسیدیم خونه با کلی ذوق و شوق چمدونها رو باز کردیم و 2 تا چمدون لباس برات آوردن که اینقدر خوشگلن دلم می خواد زودتر بیای و هر روز یکیشون رو تنت کنم . اینقدر زیادن که فکر کنم اگر هر روز هم یکیشو تنت کنم باز هم بعضی هاشونو کوچیکت بشه و نشه بپوشیشون . خلاصه که کلی ظرف و قابلمه کوچولو و لباس و کیف و کلاه و کفش و ............. هزار تا چیزز دیگه برات آوردن و کلی هم بافتنی که خود مامان فاطی برات بافته که فردا باید تو کمدات جاشون بدم عروسکم . بابا فرضی هم یه گردنبند خوشگل به اسم خودت برات آورده که تو اون گردن کوچولوت خیلی خوشگل می شه .

مامان شهلا هم برات یه قالیچه خیلی خوشگل فرستاده . دستش درد نکنه فعلا که من جای تو استفاده می کنم :) عمه یلدا هم یه گوی برفی برات داده که توش آرامگاه کوروش کبیره و صنایع دستی هستش .

خاله هدیه کلی دارو و لوازم ضروری برات داده، خاله هیلدا عروسک و سرویس غذاخوری و علیرضا دوتا عروسک بافتنی کوچولو برای درخت کریسمست و حنا هم قاشق و چنگال برات فرستاده . همشون اینقدر قشنگن که دلم نمیاد ازشون استفاده کنم عزیزم .  

مامان بزرگ و بابا بزرگت خیلی خسته شده بودن و ساعت 8 شب رفتن خوابیدن و منم چون خوابم نمی بره شروع کردم به نوشتن برای تو عروسکم .

دیگه هممون منتظر اومدنت هستیم فرشته کوچولو مخصوصا وقتی که صورت خوشگلت رو تو این لباسهای قشنگ تصورر می کنم دلم برات ضعف می ره ماه مامان و بابا :)




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 10 آذر 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 442 مرتبه

سلام فرشته کوچولوی مامان

دیروز رفتم دکتر و سونوی آخر رو انجام دادم . دیروز ما تو هفته 36 و 6 روز بودیم و وزن تو 2.200 بود . دکتر گفت تا موقع زایمان به 3.200 می رسی ولی بازم خیلی توپولی نمی شی و نرمال هستی ولی از همه شرایط خیلی راضی بود عزیزم . گفت که کاملا چرخیدی و سرت تو لگن قرار گرفته و دهانه رحمم هم 1 سانتی متر باز شده و این نشون دهنده اینه که داریم به اومدنت نزدیک می شیم عزیزم .

من و بابایی صورت خوشگلت رو دیدیم . اینقدر ملوس و قشنگ بود که نمی تونستم جلو خوشحالی و خندم و بگیرم . یه دماغ کوچولو با لبها و چونه برجسته ... نمی دونم به دنیا بیایی هم همینطوریه یا نه ولی خیلی دلم می خواد زودتر ببینمت و دارم همش روزشماری می کنم .

مامان فاطی و بابا فرضی امشب حرکت می کنن و فردا می ریم دنبالشون :)) می دونم که تو هم خوشحالی عسل من . می خوام این رو همیشه بدونی که خیلی خیلی خیلی دوستت داریم، هم من و هم بابایی .




موضوع :
تاريخ : شنبه 28 آبان 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 441 مرتبه

گفته بودم که بابایی اسمت رو گذاشته "ماه" ... دلیلش هم اول اسم هر سه تاییمون هست که با وجود تو "ماه" زندگی ما کامل شد

ماه من، امروز تولد مامانی بود. آخرین تولدی که من و بابات دو نفری جشن گرفتیم . البته تو هم بودی و برای خودت شیطونی می کردی ولی فقط من حست می کردم عزیزم . خوشحالم که سال دیگه شمع های تولد من رو هم تو فوت می کنی. اونموقع تازه یاد گرفتی که راه بری و با شیرین کاریهات کادوی تولدم رو بهم می دی که از همه چیز برام پر ارزش تره.

امسال هم بهترین هدیه رو گرفتم و اون هم وجود عزیز تو توی دل خودم بود که با تمام وجودم عاشقتم و آرزو کردم که همیشه سلامت و موفق باشی عزیزم

ماه من دوستت دارم نه کمتر از خداااااااااااا




موضوع :
تاريخ : شنبه 21 آبان 1390 | نویسنده : هدا
بازدید : 535 مرتبه

آتریا جونم امروز به وقت امریکا تاریخ 11/11/2011 و به وقت تگزاس ساعت 11:11:11 دقیقه شب هست که برات این جملات رو می نویسم . این تاریخ و ساعت 100 سال دیگه دوباره تکرار می شه و همینطور هر 100 سال ادامه پیدا می کنه. نمی دونم 100 سال دیگه، تو این تاریخ رو می بینی یا نه عزیزم ولی مطمئن هستم بچه های تو می بینن. می خواستم بدونی دقیقا امروز وارد 9 ماهگی شدیم و اولین روز 35 هفتگی رو با هم شروع کردیم عزیزم . بدون که همیشه دوستت دارم و عاشقت هستم حتی اگه خودم نباشم فرشته کوچولوی من .




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 12 نفر
بازديدهاي ديروز : 7 نفر
بازدید هفته قبل : 153 نفر
كل بازديدها : 48007 نفر