٢ ماهگي آتريا
دختر كوچولوي من امروز ٢/١٩/٢٠١٢ دو ماهه شد . اين مدت اينقدر سرگرمم كرده بود كه فرصتي براي سرزدن به اينجا و نوشتن مطالب نداشتم ولي امروز مي خوام جبران نا نوشته ها رو بكنم :)
آتريا جونم مي خوام برات از كارهايي كه تو اين دو ماهه انجام دادي بنويسم عزيزم .
از بدو تولد گردنت رو نگه مي داشتي
از روز دوم عطسه مي كردي
از ١٥ روزگي دستت رو مشت مي كردي و با ولع مي خوردي يك ملچ و ملوچي راه مينداختي كه دلم مي خواستدرسته بخورمت
يك ماهگي اولين بار قلت زدي و براي ما عجيب بود چون معمولا بچه ها تا سه ماهگي قلت نمي خورن و دكترت هم كلي تعجب كرد آخه يكبار هم تو مطب اين كار رو انجام دادي
٤٠ روزگي صبح كه از خواب پا شدي قام و قوم كردي و مي خواستي حرف بزني اولين كلمه اي كه گفتي آقققا بود
از موقع تولد تو خواب يا به در و ديوار و يا بي اراده تو عالم خودت مي خنديدي ولي از ٤٢ روزگي به حرفهاي من مي خنديدي و وقتي بهت شير مي دادم و بهت مي خنديدم تو هم لبخند زدي كه با اين كارت دنيا رو بهم دادي عسلممممم
از ٤٥ روزگي تو صورتم زل ميزدي و وقتي از پيشت مي رفتم با چشمات دنبالم مي كردي و تونستي رو پاهات بايستي و من زير بغلت رو مي گرفتم و تو هم مثل هميشه چشمات رو گرد مي كردي و مثل علامت سوال نگام مي كردي
اولين بار ٤٧ روزگي با صداي جغجغه آروم شدي و مدتها بهش نگاه كردي و رو تشك بازي يك ربع به رنگها نگاه كردي و ساكت بودي ولي بعد گريه كردي :))
٢/٧/٢٠١٢ تونستي با كمك من كه دستات رو مي گرفتم سرت رو بلند كني و به حالت نشسته بشيني ولي من نمي نشوندمت كه به كمرت فشار نياد
٢/٨/٢٠١٢ كمرت رو سفت كردي و براي اولين بار تو بغل من از پشت برگشتي و با اين كارت من رو خيلي ترسوندي عزيزم
ماماني و بابايي هفته پيش برگشتن ايران و ما تنها شديم :(
امروز هم حموم دو ماهگيت رو من خودم بردمت و بابايي هم كمكم كرد كلي هم عكس ازت گرفتيم كه بعد مي زارم اينجا.
خيلي دوستت دارم عزيزم و مي خوام بدوني تو تموم زندگي مني و بهترين هاي دنيا رو برات آرزو دارم فرشته من ....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

٢ ماهگي آتريا
