فرشته کوچولو ...

روزهای خوش با تو بودن

آتریای مامان خیلی شیطون شدی عزیزم . دیگه نه روزها می زاری بشینم و نه شبها می زاری بخوابم . همش داری وول می خوری یا به قول حنا می لولی شایدم به قول بابات فوتبالیست بشی و یا به قول عمه ات کاراته کار ... ولی هر چی که بشی و باشی عاشقتم عروسک مامان :)))) دلم چندتا ترک خورده ولی برام مهم نیست یادگاریهای خوبیه از این دوران. چند روز پیش که دکتر بودم بازم 2 کیلو لاغر شده بودم . برام کلی آزمایش نوشت ولی همشون نرمال بود. نه دیابت بارداری دارم و نه فشارخون خدارو شکر. فقط هنوز حالت تهوع دارم و اشتهای زیادی به خوردن ندارم. تو این بارداری من هم خونریزی داشتم، هم ویار بد، هم تیروئید، هم حساسیت پوستی و هم کمردرد و سرگیجه با اینک...
4 آبان 1390

اتاق آتریا ..

١٦ شهریور (7 سپتامبر) با به خونه 2 خوابه جدیدمون اسباب کشی کردیم البته خیلی سخت بود . دیروز بابایی کمر درد شدید گرفت و اساس کشی برامون مشکل شد. خاله مهتاب (دوست مامانی) و سپهر هم خیلی کمکمون کردن و بالاخره اساس کشیمون به خیر گذشت . مهتاب تمام خونه رو چید و تقریبا کاری نداشتم برای انجام دادن. از فرداش اتاق تو رو چیدم و خیلی خیلی قشنگ شد بابایی هم کمک کرد و برچسبهای دیوار و پرده و خورده کاریهای دیگه رو با هم انجام دادیم حالا دیگه همه چیز برای ورود تو حاظره عزیزم.      برات ویترین نگرفتیم آخه اون دری که بین تخت و کمدت هست یه کمد خیلی بزرگه که تو خودش ویترین هم داره و تمام کتابها و عروسکها و لباسهای آویز کردنیت اون...
16 شهريور 1390

دیدار های پایانی ما از توی مانیتور

امروز 6 سپتامبر هست و من دکتر داشتم ولی گفت که دیگه سونو ندارم تا هفته آخر من و بابایی هم چون خیلی دلمون برات تنگ شده بود دروغ گفتیم که تو اصلا تکون نمی خوری. دکترم اول شوکه شد و وقتی صدای قلبت رو گذاشت مثل ساعت می زد و گفت آتریا سالم سالم هست ولی من و بابایی اصرار کردیم که می خوایم ببینیمش و اون هم به ناچار ما رو فرستاد اتاق سونوگرافی. شاید امروز آخرین باری باشه که از توی مانیتور می بینمت . دلم برات تنگ می شه دختر کوچولوی من . امروز گفت که تو نیم کیلو هستی و من هم 25 هفته دارم. دکتر گفت همه چیز خوب و نرمال هست فقط این خودم هستم که همش دارم وزن کم می کنم البته من از این بابت خوشحالم فقط امیدوارم به تو آسیبی نرسه عروسکم. صورت خوشگل توپو...
14 شهريور 1390

هدیه تولد به بابایی

20 مرداد 90 (11 آگوست) تولد بابایی بود و تو به عنوان کادوی تولد براش تکون خوردی. این اولین بار بود که بابایی تو رو احساس کرد اونم درست صبح روز تولدش. کلی خوشحال شد و بوست کرد البته از رو دل مامانی :)
20 مرداد 1390

اولین باری که مامانی وجود کوچولوت رو احساس کرد

امروز یعنی 19 مرداد و یا همون 10 آگوست درست روز آخر ٢٢ هفتگی آتریا، دخترم برای اولین باز صبح زود من رو با لگد از خواب بیدار کرد و نزدیک به 3 دقیقه به من ضربه زد . احساس خیلی عجیبی بود باورم نمی شد خیلی منتظر این لحظه بودم ..........دیگه واقعا باورم شد که یه فرشته کوچولو تو دلم دارم و واقعا عاشقشم و دوسش دارم .....
19 مرداد 1390

عروسکه کوچولو

بالاخره عروسک من معلوم شد که عروسکه :))) روز 9 آگوست ما رفتتیم دکتر برای چکاپ ماهیانه و تو سونوی همون روز که من 21 هفته و 5 روزم بود معلوم شد که تو دختری و بابایی از خوشحالی داشت بال در می آورد :) بالاخره تکلیف ما هم معلوم شد و باید شروع کنیم به خریدن لوازم دخترونه. از امروز دیگه اسمت شد "آتریا" و دیگه کسی بندانگشتی صدات نمی کنه عروسک مامان. آتريا : (در زرتشت) نام فرشته نگهدارنده آتش است، و به معني آتش، نور، گرما. (در پهلوي) زيبارو، گلگون. آتریا نام دیگر آلفا مثلث جنوبی، یک ستاره است که در صورت فلکی مثلث جنوبی قرار دارد و تنها ستاره ای که نامی مشخص دارد. ...
17 مرداد 1390

خرید سیسمونی

من و بابایی تصمیم گرفتیم سیسمونی تو رو خودمون بخریم و مامان فاطی و بابا فرضی به جای سیسمونی برات طلا بخرن. ولی خریدم سیسمونی هنوز زوده چون ما نمی دونیم تو دختری یا پسر. مامان فاطی کلی لباسهای بافتنی خوشگل برات بافته و من با خودم آوردم. 14 جولای من و بابایی رفتیم برات صندلی ماشین، کالسکه، صندلی غذا، ساک و کریر خریدیم . مدلی که دختر و پسر نداشتته باشه رو انتخاب کردیم. روز 2 آگوست هم برات کلیه ست رو تختی و لوازم تزیینی رو خریدیم البته چون هنوزم نمی دونیم چی هستی یه ست کامل دخترونه برات گرفتیم و یه ست کامل پسرونه شاید سر ذوق بیای و زودتر بگی کدومو دوست داری :)) ...
12 مرداد 1390